تبليغاتX
اولین وبلاگ اختصاصی دختران نی ریز

اولین وبلاگ اختصاصی دختران نی ریز

اوهوی مرتیکه تو نوَفهمی؟پ َ ایییی حجاب واسه عمه منه؟خو واسه توَه دیَه چرمنگ!

دختران neyriz

http://dokhtaraneneriz.blogfa.com

دختران نی ریز

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

بچه ها هر کی می خواد با این وبلاگ همکاری کنه خبر بده

id:saeedeh_mohamadi2000

 

 

 

saeedeh_mohamadi2000@yahoo.com

neyriz_girl@yahoo.com

id:neyriz_girl

id:setare13664

id:setare4772000

درساتونو خوب بخونيد

موفق باشيد.

 

 

 

 

 

 

تقاضاي همكاري از شما داريم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

این دوتا همدگرو خیلی دوست دارند بابا حلا ولش کن
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

بیایید کمک کنید که دیگه می خوایم درشو تخته کنیم

اینم عشق

 Your First name only
 Your E-mail

 Your Date of birth


 Please give me an idea of your principal concern.

 Interested in an extra service?

  Yes, I also like to receive my daily free horoscope by  email, this service is entirely free and will begin in a few days  time.

 

 

عشق اینترنتی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

دختر سرکش

 عالمه ذوق داشتم ٬ انگار یه دفتر خاطرات خیلی گرون خریده بودم که برای نوشتن درش باید به اینترنت وصل می شدم. شرایط بدی داشتم ٬خیلی تنها . . . مامان زوم کرده بود منو ببره پیش خودش ٬ بابا تصمیم رو گذاشته بود به عهده ی خودم .
تصمیم داشتم برم . . .
وبلاگ غمکده ی مستانه شکل گرفت برای نوشتن دردهای من .

 

مثلث جادويي                                

پویان : اولین کامنت وبلاگم رو نوشت . یادش بخیر ٬ چه قدر ذوق زده شده بودم رفتم وبلاگش : شما اولین نفر بودین که تو وبلاگ من نظر دادین امیدوارم بتونم لطف بزرگتون رو جبران کنم ٬ خودمونیم چه حرف خنده داری زده بودم مثلا می خواستم چی رو جبران کنم ؟ چه جوری ؟ اون موقع ها پویان آشکارا می نوشت ولی الان دیگه نه البته من وبلاگشو می شناسم و می رم ولی خودش دوست داره ناشناس باقی بمونه ٬ اون موقع ها خیلی با هم چت می کردیم ساعتها . . . خیلی باهاش راحت بودم هر کی اذیتم می کرد بهش می گفتم شده بود حامی من تو دنیای مجازی . همه زندگیمو می دونست ...
الان دیگه مثل اوایل با هم نیستیم مگر این که هر دو آن باشیم و یه سلام و احوالپرسی . فکر کنم سعی می کنه کاری به کارم نداشته باشه .

حاج باران : فکر کنم از زمانی که اسم وبلاگش سه ایکس عاشقانه بود و من هنوز وبلاگ نداشتم ٬ نوشته هاش رو می خوندم . ولی علاقه ی من به وبلاگش از داستان افسانه شروع شد. یه طورایی می نوشت احساس می کردم یه پیر مرد ۶۰ ساله داره خاطرات جوونی اش رو می نویسه . تا این که شروع کرد به نقد وبلاگها خیلی برام جالب بود . و من اولین کامنتم رو بعد از این همه خوندن براش گذاشتم ٬ اگه امکان داره وبلاگ منم نقد کنید...
وبلاگم رو نقد کرد . . .
اگه شما با دختری روبرو بشين که بهتون بگه: می خوام اونقدر مشروب بخورم که بميرم!! چه واکنشی نشون ميدين؟ 
اون شب خیلی گریه کردم از خودم بدم میومد احساس می کردم از هویت اصلی ام دور شدم ... دیگه یه دختر پاک نیستم .
باران برام حکم تایید رو نوشته هام رو داشت اگه حاج باران و رضا پستم رو نمی خوندن آپ
نمی کردم .انگار فقط واسه این دوتا می نوشتم.گرچه الان دیگه اون حاج باران سابق نیست ولی هنوزم دوسش دارم جالب این که چند وقتی هم که مامانم ایرانم بود به وبلاگش خیلی علاقمند شده بود فکر کنم چند باری هم براش کامنت گذاشت ... این آقا باران هنوز اسمش برای من مجهوله ... راستی اسمت چیه باران ؟؟؟

خرداد ۵۳ " رضا "  : خدا بگم این باران رو چی کار نکنه . تو یکی از همون نقدایی که گفتم از رضا نوشته بود . رفتم وبلاگش خوندم و خوندم . . . آخرشم که خوندن کل آرشیوش تموم شد خیلی ناراحت شدم که چرا بیشتر ننوشته ؟ رضا هم برام شد حکم تاییدی درست مثل باران ...خیلی به حرفاش اعتقاد داشتم مثل یه برادر بزرگتر و یا حتی پدر .
همیشه از دل و از جون برام کامنت می زاشت تموم حرفامو به دقت می خوند و نظر واقعی شو می گفت
رضا کلاْ به روزانه نوشتن علاقه داره و این که ببینه من نوعی تو کل روز چه اتفاقهایی برام می افته تا این که شعر بنویسم و قطعه ی ادبی !
احساس می کنم تو زندگی روزانه ی همه مردم دنبال یه چیزی می گرده ... نمی دونم چی شاید آرامش !
خودش ساده نویسه می دونه می خواد چی کار کنه حتی از روز قبل تصمیم گرفته که عنوان پست
بعدی اش رو با چی شروع کنه . یه روزی فکر می کردم بزرگترین تحول تو وبلاگش گذاشتن یه عکس باشه ! اولین عکسش یه گل بود ... اون روز من ساعتها روی دسکتاپ کامپیوترم به اون گل خیره موندم « متحول شده بودم دیگه »
هنوزم که هنوزه وقتی نظراتم رو باز می کنم اول از همه دنبال کامنت رضا می گردم و به عنوان یه برادر بزرگتر از دل و از جون می پرستمش و از این که تا به حال همیشه پشتم و مشوقم واسه نوشتن بوده ازش سپاسگزارم
این آقا رضای ما یه خانم مهربون داره که ... هر چی از مهربونی هاش بگم کم گفتم یادش بخیر اولها خیلی با هم چت می کردیم هیچ وقت احساس غریبگی باهاشون نداشتم انگار عضوی از خانواده شون بودم .
اکثرا می دونن که من تا حالا صد بار خداحافظی کردم و رفتم ولی این مثلث جادویی تموم دنیای وبلاگ نویسی منو ساخت . حالا هم پشیمون نیستم ٬ گرچه با وبلاگ دختر سرکش خیلی دوست پیدا کردم ٬ همه دوستایی که توی همراهان مستانه اسمشون هست .ولی این مثل جادویی بدجوری منو پابند کرد. پابند به کی و چی نمی دونم به شماهایی که حتی از واقعی بودن هویتی که توی وبلاگهاتون می نویسین مطمئن نیستم . ولی برام مهم نیست راست هستین یا دروغ!!! مهم اینه که من طوری باورتون کردم که خودتون دوست دارین .
اگه دختری و جای پسر می نویسی اگر پسری و جای ... هر کی می نویسی اگر اسمت این نیست مهم  نیست ...
مهم اینه که همراه مستانه ای ...

« حرف من »


نظراتم تاییدی نداره ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:30  توسط یه نفر  |  49 نظر

 

تخخخخخخخخ تخخخخخخخخ تخخخخخخخخخ
 عمه هم کشت ما رو با این خیاطی می بینه من دارم باهاش حرف می زنم بیشتر رو کارش دقت
می کنه!
- تو که می دونی به حرفای من گوش نمی ده!
« تو دلم » آره اگه گوش می کرد که نمی زاشتی منو بگیره.
- حالا عمه جون تو هم یه تلاشی بکن دیگه.
از در میاد تو یه نگاه چپ چپ به من می کنه و مستقیم می ره آشپزخونه .
«هنوزم باهاش قهرم»
- مستانه ... چای!!!
آی لجم در میاد .
- چی داشتی به مامانم می گفتی ؟
- می گفتم بعضی ها خیلی فضولن!
- مستانه اگه چیزی به اون بگی من می دونم با تو .
چایی هنوز تو دستمه که می ره.
چیزی واسه گفتن ندارم با عصبانیت داد می زنم ... تو که چایی نمی خوای ... بقیه حرفمو می خورم.
می رم تو اتاقش .
- هومن به خدا ...
حرفمو قطع می کنه : مستانه بسه دیگه یه بند داری رو اعصاب من راه می ری همین که گفتم ... تمام.
با کلی بغض .. - من هنوز قانع نشدم می خوای خونه بخری بخر ولی بریم خونه بابام زندگی کنیم !
به سمتم میاد «چه عصبانی »
- تموم می کنی یا نه؟
سه سوته حاضر می شم
- منو برسون خونه
- همین جا می مونی .
- اگه نمیای من برم؟
- می تونی برووووو.
به سمت در ورودی ... دستمو می گیره
عمه فقط نگاه می کنه ...
فکر کنم کلی به خودش فشار اورد تا بگه : چی شد ؟؟
همه حرصمو سر عمه خالی می کنم
- همه اش تقصیر شماست ۹ ماه از فوت بابام می گذره تازه یادتون افتاده برادر زاده تون تنها زندگی
می کنه تا الان کجا بودین عمه ؟ هاااان؟
توی حیاط ...
- مستانه ...
- همین که گفتم خونه بابام زندگی می کنیم من دوست دارم اونجا باشم دوست دارم یاد بابام با
خونه اش زنده بمونه می فهمی هومن ؟ می فهمی ؟
گریه امونم نمی ده ...
از خونه می خوام زنگ بزنم به عمه و معذرت خواهی کنم ...
مشترک محترم با سلام تلفن شما به علت بدهی قطع می باشد در صورت ...
حالا هم کافی نتم ...


«حرف من »

 

چیه دلم گرفتی ؟ واسه چی داری گریه می کنی؟

چیه دلم شکستی ؟ واسه کی داری گریه می کنی ؟

چیه دلم غریبی ؟ چی دیدی داری گریه می کنی ؟

می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

می گی دلتو شکسته اونی که همه ی کس تو بود

می گی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود

دل من می دونم داری دیوونه می شی اما باز بی خیالش

دل من می دونم داری ویروونه می شی اما باز بی خیالش

بابا بی خیالش...بی خیالش .

+ نوشته شده در  يکشنبه دوم مهر 1385ساعت 11:50  توسط یه نفر  |  23 نظر

- این همه گل ؟ تو که گفتی من خودم گلم!
- حالا هم می گم.
گلها رو توی گلدون می زارم کلی دست دست می کنم . دل توی دلم نیست همین الان هاست که قلبم از دهنم بپره بیرون.
- مستانه خسته ام کردی بگو
آب دهانم رو قورت می دم - من اشتباه کردم پشیمونم !!!
رنگ از صورتش می پره همین طور مات نگام می کنه
بازم گند زدم من انگار حرف زدن بلد نیستم .
به سمتش می رم. . .
- از انتخاب تو نه ... از همون عشقی که برات می گفتم .
 می خواد یه چیزی بگه ولی نمی زارم.
کامپیوتر بعد از کلی خش خش به اینترنت وصل می شه .وبلاگم بالا میاد
ـ اینو بخون. « یه شب با تو »
بدون هیچ حرفی پشت کامپیوتر می شینه و می خونه .
روی صندلی گردون می چرخه به سمت من . یه هاله غم رو چهره اش نشسته .
- خوب می خواستی خورد بشم که شدم ... حالا باید چی کار کنم.
ایمیل هامو براش باز می کنم ! اولی ... دومی ...
خودمم با هومن دوباره می خونم ..
تا حالا گرمی سینه ی هومن رو اینقدر خوب حس نکرده بودم.
- بسه دیگه مستانه ...
- می بینی من به کی دل داده بودم !
تو چشاش نگاه می کنم ـ منو می بخشی ؟
- تو کاری نکردی !
- بگو می بخشی !
فقط سرش رو تکون می ده ...
می بینه که من دلم آشوبه - قول بده دیگه بهش فکر نکنی مرد تو منم مستانه یادت می مونه ؟
- همیشه ...

می دونی من خیلی سعی می کنم توی زندگیم کسی رو از خودم نرنجونم آدم میانه رویی هستم با هر کی یه جورم هیچ وقت رفتاری رو که با توی نوعی دارم با هیچکی عین اونو ندارم.
منظورم از کل حرفام اینه که هیچ وقت دوست نداشتم تو زندگیم آویزون کسی باشم . همون حرفی که اون پشتم گفته بود .
و این حرف خیلی برام گرون تموم شد .خیلی ... خیلی !!!
خودمم حدس می زدم راهم اشتباهه ولی انگار منتظر بودم یکی فقط بهم بگه که نکن !
یه دفعه یه ناجی یه کسی که انگار فقط مامور شده بود این تلنگر رو بهم بزنه زد ...
بگم خدایا شکرت ؟ بگم ناجی ممنونم ؟ بگم دیگه هیچی از اون تو دلم نیست ؟ یا بگم آخه چرا ؟
توی این چند روز قلبم پاک شد ... حالا داد می زنم من پاک پاکم!!! ترکش کردم.
تهران نیستم بالاخره حرف هومن عملی شد ما مسافرتیم بماند کجا! می خواستیم به حرف هومن بریم اصفهان گفتم الان این رضا می گه چه حسود!! ولی حرف من شد و اومدیم اینجا ... اینجا هم که هستیم خیلی خوش می گذره مخصوصا وقتایی که کنار حرم امام رضا هستم!
دور از چشم هومن به بهونه ی خرید سوغاتی اونم تنهایی و سر در اوردن از یه کافی نت !!! شما اگه جای هومن بودین با من چی می کردین ؟

 

« حرف من »


سکوت!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سي ام شهريور 1385ساعت 16:15  توسط یه نفر  |  31 نظر

یه دستمال سبز که هر وقت بابا سرش درد می گرفت می بست دور سرش بهش می خندیدم!!
حالا دور سر منه !!! چرخیده و چرخیده یه گره خورده درست رو پیشونیم !
اونقدر محکم بسته شده که فکر کنم دیگه وقتشه سرم بترکه !
کلی ورق های پاسور ریخته لب تخت یه کتابی که فقط ۸۶ صفحه اش خونده شده « سرنوشت یک زن »
کلی ورق آچهار سفید چی می خوای بنویسی ؟ بی خیال شو هیچ وقت به دستش نمی رسه !
فقط چند دقیقه است که از رفتن هومن می گذره  شب خوبی بود ! بود ؟؟ نمی دونم حتماْ بود!
سعی می کنم بخوابم چشامو فشار می دم رو هم آخ که سرم بیشتر درد می گیره !
می شینم رو تخت پس من چی کار کنم ؟ راسته که بعد از عقد محبت می افته تو دل ! تو دل من
چی افتاد ؟ قول داد که هیچ وقت نیاد وبلاگم اگه هم بیاد مهم نیست بهش گفتم زمان می بره
گفت صبر می کنم مستانه تا آخر عمرمم که شده صبر می کنم!
کانال های ماهواره . . . ترک مزخرفه!! عرب فیلمای تکراری شوهایی که فقط نقطه وسطش معلومه از بس نوشته و قلب و دل و قلوه چپ و راستشه ! ایران ؟؟ اندی داره لخت می خونه عجیبه هیچی نیست که حواسمو پرت کنه . . . ماهواره خاموش!!!!!
یه آلبوم تا باز می کنم یه عکس پرینت گرفته از اینترنت می افته زمین خدای من همینو کم داشتم این از کجا پیداش شد فکر کردم گمش کردم با اون خنده اش چی کارت کنم من ؟ نمی خوای بری ؟ خوب نرو منم که از خدامه عکس میاد رو تخت ! کنار من می خوابه

رومو ازش برمی گردونم نازمو می کشه چی می گی ؟
ـ این قدر غصه نخور !!
- خوب نمی خورم ٬ تو چی کار می کنی ؟ می خوری ؟
- بهت قول دادم مستانه غصه ات رو نخورم مگه نه ؟
ـ اوهوم
- پس نمی خورم
ـ خوب حالا برو دیگه . . .
اااااااااااااااااااااااااااااااااه عکسشو پاره می کنم ؟ نه از دلم نمیاد باید قایمش کنم اما اگه هومن ببینه ! یه جای دنج مطمئنم به زودی پاره اش می کنم . می کنم ؟
سعی می کنم بخوابم یه چیزی یادم میاد فردا باید برم مخابرات
مشترک گرامی تلفن شما به علت بدهی قطع خواهد شد جون مادرتون پولشو بیارین!
چرا هومن انتظار داره من هر ده دقیقه بهش زنگ بزنم ؟ پس پولشو نمی دم بزار یه طرفه شه !! ولی اینترنت ؟ می رم کافی نت ! نمی دونم حالا ببینم چی می شه !
نیمه شب یه دل می گه برو برو کجا ؟ اینترنت شاید باشه !! این وقت شب ؟ عمراْ ... نبود.
دستمال رو از سرم باز می کنم یه نفس عمیق کتاب رو بر می دارم می زارم کتابخونه پاسورا رو می زارم تو کشو رو تختی ام رو مرتب می کنم آلبوم ها رم می زارم کشو . یه بار دیگه نگاش می کنم حواسم نیست بوسش می کنم !
اتاق صد و هشتاد درجه تغییر می کنه حالا می خوابم . . .
چشمامو رو هم می زارمو تو رو به یادم میارمو ...
- مسافرت ؟ ماه عسل ؟ مسخره است هومن بزار بعد عروسیمون !
- من می خوام آب و هوات عوض بشه !
به طرفش بر می گردم با رسیدن به تو همه چیم عوض شد !
« من این جمله های دلخوشی رو از کجا میارم ؟ »
با التماس - مستانه امشبم برم ؟
با خواهش - حالم اصلا خوب نیست !
- من میرم پایین تو بخواب.
- می دونی که خوابم نمی بره .
- پس میرم . . .
بوسه ی گرم هومن مثل یه تیکه یخ می چسبه به پیشونیم !
وقتی می ره دلم براش پر می زنه دوسش دارم مطمئنم !
خوبه فکرم درگیر هومن می شه و می خوابم !

 

« حرف من »

بعضی وقت ها ساعت ها فکر می کنم ٬ خیلی دلم می خواد بدونم به چی !!!


+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و ششم شهريور 1385ساعت 11:15  توسط یه نفر  |  42 نظر

- چرا اين قدر دير کردی ؟
- ترافيک . . .
روی صندلی جا گرفت غم همه جای دلش رو گرفته بود داشت می رفت سوی سرنوشت
همه جمع بودن فاميلای اون فاميلای من !!! فاميلای من ؟ کيا بودن ؟ عمه ام . . . نه نه اون مادر هومنه مامان بزرگم نه اونم که مامانی هومنه . . . کی بود ؟ چه قدر تنها بودم .
با ورودمون نگرانی همه خوابيد .
عمه مانتوم رو ازم گرفت تو اون لباس سرتاسر سفيد مثل مرده های کفن پوش شده بودم .
عمه به سمتم اومد و گوشی رو داد بهم . . .
- مستانه ی من عروسکم کاش بودم مادر . . . خوبی ؟
- خوب !!!
- مبارکه دخترم به پای هم پير بشين واسه جشنت حتماْ ميام اوکی مامانی ؟
- ممنون .
خوبه که دورادور يه فاميلم حضور داشت اونم فقط با صداش .

النکاح السنتی . . .

رفت تو فکر اگه اون بود اين بند و بساط ها نبود احتمالاْ بايد دور از چشم همه عقد می کردیم تنهايی
کجايی مستانه ؟ عقد کدومه ... صيغه ی موقت . آره ولی همونم می ارزيد .
- خانم من خودش گله . . . مگه نه ؟
- ها ؟؟؟ آره « احتمالاْ عروس رفته بوده  گل بچينه »
دوباره رفت تو فکر اگه بابا بود با اون نگاهش چه قدر آرومم می کرد حرف نمی زد ولی می گفت :
دخترم همه چی رو بسپر دست خدا . . . درست می شه بابايی
به خودش اومد همه سکوت کرده بودن
عمه کمی ترسيد . . . عروسم زير لفظی می خواد .
وااااااای جا موندم از بعله . . .
- با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بله . . .
تموم شد همه دست زدن ولی دل مستانه ريش ريش شد .
اونقدر صداها بالا گرفت که دفتر دار گفت : يه لحظه سکوت آقا دامادم بعله رو بگه ...
- با ياد دايی ام و اجازه اش بله .
چه سکوتی !!!! بابا هستی نه ؟ می دونم هستی . چه قدر با جمله ی هومن آروم گرفتم .
هومن دستم رو گرفت : چرا اين قدر سردی خانمم ؟
- از خوشحالی !!!
- مستانه مطمئن باشم حالت خوبه ؟
- خوبم .
از محضر تا خونه ی عمه  ....... شامی که فقط به زور هومن دو سه لقمه . . .
يه چيزی تو گلوم مونده بود نمی رفت پايين . . .
مشروب راه گلوم رو با همه بغضش سوزوند .
نيمه شب همه رفتن . . . مجبور بودم بمونم . مجبور بودم ؟
- مستانه بزار بيام بالا می خوام امشب رو پيشت بمونم .
- تنها خواهشم بعد از عقدمونو زمين می اندازی می خوام امشبو تنها باشم ؟
- باشه !!! مواظب خودت باش کارم داشتی زنگ بزن !!!
تقريبا فرياد زد : مستانه تا صبح بيدارما . . .
چه قدر خونمون گرفته بود از در ورودی تا هال . . . گريه با صدای بلند!
- مستانه آروم باش . . . وقتشه يه قبر گنده بکنی همه شو چال کن !
- مگه می شه نديدی همه جا باهام بود ؟
- ديدمش ولی مگه می شه کاريم کرد ؟پاشو پاشو ديگه دير بشه کار از کار می گذره ها !!!
- تو رو خدا فقط يه ذره ديگه ... صبر کن
اگه اون بود الان بايد می رفت خونه اش !!! پيش زن و بچه اش . . . می فهمی مستانه ؟ می فهمی ؟
- من آماده ام
-پس شروع می کنيم ۱    ۲    ۳   فراموشش کن . . . فراموشش کن
- وايسا وايسا ... به يه شرط يادشو ديگه خاک نمی کنیم باشه ؟ اون بزار بمونه ولی نمی زارم لطمه به زندگيم بزنه باشه ؟ . . .  باشه ؟
- مستانه داغون می شی ها ؟
- اگه شدم يادشم خاک می کنیم .

از کجا معلوم مثل الان من « وجدانت » بیدار باشم ؟ هااااااااان ؟

 

«حرف من »

تو دلم غوغاست دارم از غم ميميرم . . .  کاش سرنوشت يه جور ديگه رقم می خورد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بيست و پنجم شهريور 1385ساعت 19:12  توسط یه نفر  |  27 نظر

پایان

 

تا کی ؟ تا هر وقت که فکر کردن به تو خیانت

 

به همسرم نباشه !!!

 

با این اوصاف فکر کنم رفت تا قیامت .

اینم هدیه ی بزرگ من به تو .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و دوم شهريور 1385ساعت 1:28  توسط یه نفر 

اولین بار نبود که می دیدمش تو این یک ماهی که مرتب باشگاه می رفتم جلوی پارک می ایستاد

و داخل پارک رو سرک می کشید . گرچه با ماشین بودم ولی نگاهم روش ثابت می موند.

 و کنجکاو بودم این هر روز این جا چی کار می کنه .

این چند روزی که سهیلا نیست باشگاه بد جوری به هم ریخته  یکی اش امروز که از ۷:۳۰ صبح تا ۸

شب  اونجا بودم با رفتن نظافتچی دیگه همه چی به هم ریخته تر شده بود .

به یک نظافتچی خانم برای کار در باشگاه بدنسازی نیازمندیم . آدرس . . .

از صبح چند نفری اومدن و یکی شون رو انتخاب کردم و می خواستم تا عصر بهش زنگ بزنم که اون اومد .

آب رو سر کشیدم که برم داخل زمین ... نزدیکم شد !

- مدیر اینجا کیه ؟

تا دیدم شناختمش با کمی اخم و لبخند گفتم : اول سلام

خندید و  گفت : سلام

- منم . . . یعنی فعلاْ منم  مشکلی پیش اومده ؟

- نه خانم اومدم واسه نظافت

با کمی مکث گفتم برای کسی این کار و می خواین ؟

- برای خودم

دلم می خواست همون لحظه بگم باشه شروع کن ولی می دونستم سهیلا . . .

گفتم : می شه شماره تون رو بدین

- ندارم

- خونه تون کجاست ؟

- اسلامشهر

- اووووووه خیلی به اینجا دوره!

- قول می دم زودی سرکارم باشم .

مریم دستم رو کشید تو رختکن!

- مستانه چی کار داری می کنی این دختر فراریه همه می شناسنش !

از شهرستان اومده اینجا هر روز میاد پارک اینجا دنبال اون پسره که فراریش داده

به جواب همه سوالهام رسیدم .

با نارحتی برگشتم و گفتم : متاسفم انگار استخدام شده

پوزخندی زد و رفت . . .

کاش می تونستم . . . ولی دست من نبود.

« حرف من »

در هر نزاعی ٬ آنان که صدایشان بلندتر است ٬ معرفتشان کمتر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و يکم شهريور 1385ساعت 22:3  توسط یه نفر  |  36 نظر

همه چی شده بازی . . . و نتیجه بازیها همیشه به ضرر کسیه که اصلا تو بازی نبوده !

نتیجه یه بازی که اسمش ازدواجه به طلاق منجر می شه و یه بچه که معلوم نیست این وسط

مسطا از کجا پیداش شده می شه بازنده !!

اون موقع که بی دغدغه تو هم گره خورده بودین به طلاق فکر نمی کردین نه ؟

می دونم نه !!!! اون لحظه فقط به دنبال . . . راستی دنبال چی بودین ؟

فکر کردین با اومدن یه بچه دیگه همه چی تموم می شه خانمه سرگرم می شه کمتر گیر می ده

آقاهه بچه از سر و کولش می ره بالا به زندگیش بیشتر اهمیت می ده !!!

بیچاره این بچه ها که گریه هاشون تو حموم زیر دوش آبه !!! موقع هایی که دیگه نمی تونن طاقت بیارن

تو دستشویی !!! شبا زیر پتویی که زیرش دارن از گرما خفه می شن و حرم نفس هاشون و داغی

گونه هاشون آتیششون می زنه !!

دلم براتون می سوزه آره می خوام بهتون ترحم کنم همون چیزی که ازش متنفرین !!!

ولی . . . منم گریه کردم . . . منم از ترحم حالم به هم می خوره آخه منم بچه ی طلاقم !

این فرشته های کوچولو به کجا می رسن ؟ آخرشون کجاست ؟

« حرف من »

باید آموخت که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيستم شهريور 1385ساعت 13:58  توسط یه نفر  |  33 نظر

امروز قراره وبلاگ منو یه نفر بخونه « هومن »

دیروز رفتیم عروسی نمی دونم اینا این همه فامیل از کجا اورده بودن ولی کلاْ ما خانواده ی کم

جمعیتی هستیم ٬ فامیلهای مامانم که هیچی ولی فقط یه عمه دارم و یه مامان بزرگ٬

بقیه فامیل هم که فقط خونه مامان بزرگ می رن٬ ولی دیروز از اون همه آدم گیج شده بودم.

من کل عروسی رو کنار مهسا نشستم مهسا گه گاهی می رقصید ولی من احساس راحتی

 نمی کردم البته همه ی قرهامو عروسی سهیلا « مربی باشگاهمون » ریختم .

سهیلا مثل فرشته ها شده بود.

هومن تو این دنیا نبود هیچ ایرادی به لباسم نگرفت سعید رو این چیزا خیلی حساس بود . . .

هومن با دختر عموش نگین می رقصید و من هر لحظه احساس می کردم دارم خورد می شم .

قبلاْ با عمه ام اینا که رفته بودیم شمال ٬ نگین هم اومده بود٬  همونی که عمه آرزو داشت

عروسش بشه و نگین هم اینو خوب فهمیده بود . . . همیشه در کنار هومن بود .

بعد از شام مراسم خودمونی شد ٬ انگار هیچ قدرتی نداشتم که به عمه بگم نگو . . .

پدر هومن با صدای بلند گفت حالا وقتشه من عروسمو معرفی کنم . . .

چشمای نگین برق زد عمه یه انگشتر از جعبه بیرون اورد و داد دست هومن

چشمای نگین موند رو انگشتر .

عمه ام به سمت من اومد و گفت : دختر برادرم مستانه . . .

همه دست زدن به جز . . .

یه حلقه رفت تو دست لرزون من .

نمی خوام مثل فیلما از خودم بگذرم واسه نگین . . . فقط دلم براش خیلی سوخت .

آخه هیچکی قرمزی چشماشو ندید .

حرفای تو روم :

وای مرجان خوب کردی هیشکی واسه آدم فامیل نمی شه !

ماشالا ماشالا انگار خدا واسه هم آفریدتشون !

حرفای پشت سرم :

خوب شد مرجان٬  ارث مسعود حیف نمی شه می مونه تو دست خودت !

مرجان مستانه یه بار قبلا ازدواج کرده بود نه ؟؟؟ می گم آخه!!!

«حرف من »

سعی کن عاشق کسی بشی که قلب بزرگی داره ... تامجبور نشی برای این که تو قلبش

 جا بشی خودتو کوچیک کنی !

+ نوشته شده در  يکشنبه نوزدهم شهريور 1385ساعت 18:2  توسط یه نفر  |  18 نظر

خوبه . . . خوبه که من جدیداْ خیلی مورد انتقاد قرار می گیرم . اونم از چه نوع هایی !

تقصیر خودمه که حساس شده  بودم یکی دو بار هر کی هر چی نوشت اهمیت دادم گفتم . . .

حالا بی خیال . . .

اصلاْ به درک هر چی فحش دوست دارین بنویسین و من با احترام حذفشون می کنم

بدون هیچ پاسخی !!

جدیدا کامنت گذاشتن ها خیلی باحال شده

یه نمونه :

سلام خوبی ؟ چه وبلاگ زیبایی داری نوشته هات جذابن .به وبلاگ منم حتما بیا

یادت نره نظر بزاری منتظرت هستم !! نظر یادت نره

یه نمونه دیگه :

سلام . منتظر حضور گرمتان در وبلاگم هستم لطفا در قسمت نظر خواهی حتما شرکت کنید.

از همینا دیگه . . .

یه چیزی بگم ؟ من اولا خیلی برام مهم بود که کامنت هام پر بشه چی و چه مطلبی مهم نبود

فقط بالای ۵۰ تا کامنت!!!

خودمم هر وبلاگی می رفتم یه گذرا می خوندم و یه کامنت الکی !!!

ولی جدیداْ خیلی حساس شدم . چند تا وبلاگ رو با هم باز می کنم آفلاین می شم همه

 پست هاشو می خونم و بعد نظر می دم این چیزیه که شما می بینین و اگه دقت کنین به نظراتم

 می بینین که متنتون و حتی متن های قبلیتون رو کامل خوندم .

فکر کنم این شیوه ی صحیح وبلاگ گردی باشه !

و دوست دارم تو وبلاگ خودم حتی شده یک نظر داشته باشم ولی نظری که از روی فکر

نوشته شده باشه!

خدا رو شکر تمام دوستایی که تو لینکهام دارم هم بامعرفتن هم باحال هم وبلاگ خون حرفه ای !

نوشته های وبلاگ من از همه جا میاد از مجله گرفته تا کتابام و تا ذهنمو و . . . فقط چون اون لحظه

احساس خوبی باهاش برقرار می کنم تو وبلاگم می نویسم...

امشب عروسی پسرعموی هومنه به احتمال زیاد جواب مثبت من امشب تو جشن اعلام می شه

من دیگه میرم . . .

«حرف من »

آرام باش ٬ توکل کن ٬ تفکر کن ٬ سپس آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی

 که زودتر از تو دست به کار شده . . .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهريور 1385ساعت 14:1  توسط یه نفر  |  17 نظر
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

همکاری کنید

هر کی می خواد با این وبلاگ همکاری کنه و بنویسه خبر بده با این ای دی

ای دی:saeedeh_mahamadi2000

يا ايميل بزنيد:saeedeh_mohamadi2000@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

دخترای خارجی؟2

Home >

Search Results

 

 

 

 

 

اینجا عضو شوید از هر کجا می خوایئد دوست بگیرید

Home >

Already a member? Log in here.

Join Now Free!

Create a profile - search members - connect

Username (This name will appear on your profile)
Password
Email
Confirm Email
First Name
Last Name
Gender
Birth Date
Country
ZIPPostal Code
(USA and Canada only)
What type of relationship are you looking for?
(Check all that apply)

I am at least 18 years old, and have read and agree to the terms of use and privacy policy. I further acknowledge that vulgar and sexually oriented material is not permitted on this website.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

دخترای خارجی؟

Home >

Search Results

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

وبلاگ Http://pmcmusic.Mihanblog.com به روز شد .
عنوان ارسال : شهرام کاشانی (Game Over)

 
 
 
 
 
 
 
az in axa khosgeton miyad na?????????? ?????
ama khabari nist
 
 
inam me3 ax ghabliye :

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

Your Yahoo! Messenger contact myra dela cruz wants to add you as a Friend in Yahoo! 360°. As Yahoo! 360° friends, you and myra dela cruz can stay in touch through blogs, photos and much more.

On Yahoo! 360°, you always control who sees your content. If you do not accept the invitation, nothing happens, and myra dela cruz can only see your public content.

Accept or decline the invitation by going to:
http://360.yahoo.com/friends/waiting_room.html
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  | 

سلام بر همه
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط نازکتر از گل برگ یاس  |